خانوادهی فقیر و دیگری ثروتمند در کنار هم زندگی می کردند هر دو دارای یک 
دختر بودند دختر فقیر خیلی دوست داشت با دختر ثروتمند رفیق شوند اما دختر
 ثروتمند قبول نمی کرد . اومی گفت ما از خانواده ی روتمند هستیم ونمی توان
م با دختر فقیر دوست شوم یک روز پیر زنی از کنار خانه ی دختر فقیر رد می
 شد دختر فقیررا دید که تکه نانی در دست داشت و می خورد گفت دختر جان ازنان
ت هم کمی به من بده دختر تمام نانش را بهپیرزن داد واو برایش دعا کرد پی
 زن دعا کرد وگفت الهی وقتی می خندی از دهانت طلا بباردوقتی گریه میکنی
 از چشمهایتمروارید بریزد. مادر دختر ثروتمند وقتی این جمله را شنید یک سینی پ از غذابه دخترش داد وبه او گفتبرو بشین
 تو کوچه واگر پیرزنی را دیدیبا ان بده بعد از مدتی پیرزنی از انجا  می گذشت وقتی لباسهایاورا دید به او گفت که دخترم از من روسری می خواهد روسریت را به من می دهی تا برای دخترم ببرم او گفت نه من روسریم را به نمی دهم اما این سینی غذا را می توانی ببری پیر زن
گفت من غذا نمی خواهم وان را نفین کرد با دعای پیر زن برای دخت
ر فقیر انها ثروتمند شدند و با نفرین پیر زن برای دختر ثرو
تمند انها فقیر شدند. از ان به بعد دختر ثروتمندو خانواده اش سعی کردند اخلاقشان را خوب کنند