علی کوچولو پسری بود که هر کاری را که بدست می گرفت
 به اخر نمی رساند یک روز که از خواب بیدار شد بعد
 از صبحانه خوردن رفتسراغ اسباب بازی های خودشهنوز کمی بازی نکرده
 بود که رفت سراغ دفتر نقاشی و شروع به نقاشی کرد هنوز کشتی داخل
 دفتر را تمام نکرده بود که رفتسراغ کتابخانه وشروع کردبه نگاه کردن به عکسهای
 داخل کتاب هنوز چندبرگ نزده بود که رفت از مادرش برای ابدادن به گل ها اجازه بگیرد
مادر از فرصت استفاده کرد واسم گل هارا به او گفت علی کوچولویک روز به گلها اب داد وروز دیگر این کار را انجام ندادمادرش گفت اگر هر روز به گل ها اب بدهی گل ها باز می شوند وتو از عطر وبوی انها به نشاط می ایی علی کوچولو هرروز که ز مهد کودک می امد به گل ها اب می داد یک روز که از مهد کودک امد
 متوجه شد که گل ها همه باز شده اند مادرش را صدا زد  وبا خوش حالی گفت مادر گل ها باز شده اند مادرش امدو دید که عطر و بوی گل ها تمام بالکن را پر کرده است . بعد مادرش بهاو گفت حالا 
 علی کوچولو که اگر هر کاری را به اخر برسانی خودت رازی وخوش نود می شوی علی کوچولو لبخندی زدو مادر را بوسید و همه چیز را فهمید. او فهمید که باید هر کاری را که شروع کرد به پایان برساند.
کاری از محمدحسین علایی و خواهرش