سوسک سیاه که برگ درخت می خورد روی انها می نشست
 و اواز می خواند دندانهای من تیز است کسی مثل من قدرت
 ندارد من خیلی قوی هستم کسی پیدا نمی شود که مثل من باشد من
 خیلی پر زور هستم.حشره ی کوچکی در همان لحظه از انجا پیدا شد
 که تازه از تخم بیرون امده بود. سوسک
 گفت اینجا چه کارمی کنی می خواهم حسابم را باتو صافکنم.
 سوسک عصبانی شد و حشره را دنبال کرد. حشره مدام
 ازجایی به جای دیگر می پرید و سوسک عصبانی و خسته
 می شد حشره داخل سوراخ درخت شد ویکی یکی
 تخم هایسوسک را خورد بعد از تنه ی درخت بیرون امد
 و گفت من تخم های تو را خوردم به قد کوچکم نگاه نکن
 می توانم سوسک را که از خودم بزرگ تر است از پا در بیاورم.



کاری از مدیروبلاگ